اولین جمعه تابستون
8 تیر 92.
عزیزکم از وقتی پست قبلی رو تو وبلاگت گذاشتم همه میان می نویسن و یا میگن که وایییییییییی ترسیدیم
خب حق هم دارن با اون عکس ها....... منم زودی اومدم تا 1 پست جدید بذارم که اونیکی بره پاییین تر و خیالمون راحت شه.
امروز اولین جمعه تیر ماه بود از دیروز با دوستام قرار گذاشته بودیم که امروز بریم دیدن نی نی خاله بهی. ساعت 6 بود که راه افتادیم شما هم که با بابایی موندی و رفتین در در و کلی باهم بازی کرده بودین و 3 چرخه سواری... وقتی اومدین دنبال مامانی بهم لبخند میزدی و قشنگ معلوم بود که خوشحالی
ای جونم فدای پسر گل و آقای خودم بشم. امیر حسین کوچولو هم خوبه خدارو شکر مامانش 1 کم شیر داره ایشالله که روزبروز شیرش بیشتر شه و بخوره و مثل تو 1پارچه آقا شه. ازش عکس هم گرفتیم جونم ناز خاله همچین چشماشو وا کرده بود و نگاه می کرد که آدم دلش می خواست بخورتش
از خاله جونی اجازه می گیرم و اگه گفت اشکالی نداره عکسشو میذارم اینجا برات.
بعد هم که محی جون اسمس داد و گفت ایل گولی هستیم دوس داشتین بیاین که ما هم اومدیم خونه و بعد تعویض لباس رفتیم و خوب شد که رفتیم چون کلی به تو خوش گذشت و مثل همیشه که با خاله جونا و علی و زهرا جون بهت خوش می گذره خوش به حالت شد. مخصوصا سوار بر 3چرخه با کلی ناز کش..... دیگه حسابی خوش به حالت بود. خدارو شکر. تو مسیر بر گشت هم تو دلستان پیتزا خوردیم البته ما تو 1 کم سالاد ماکارونی (فقط رشته ماکارونی) که اونجا هم چون آخر شب بود و خلوت واسه خودت می چرخیدی.....آخر سر هم رفته بودی دم در ایستاده بودی و چن تا نی نی بود باهاشون سرگرم بودی و موقع رفتنشون هم براشون بای بای می کردی و کلی هم دلبری کردی . خاله جون هم گفت براش اسپند دود کن
ایشالله فردا اگه یادم باشه.
علی و زهرا جونی کنار مادر بزرگ ایل گولی. علی به دلایل نا معلوم بهش نزدیک نشد........ شما سوار 3چرخه بودی و نشد عکستو بگیرم دفعه بعد ایشالله....
اینم گل پسملم مقابل رستوران...... با کلاه هدیه دلستان:
راستی مامان تو آرشیو عکسات دنبال 1 عکس خوبم واسه مسابقه اگه پیدا کنم خوب میشه چون از عکسی که الکی و به اون منظور خاص گرفته شه خوشم نمیاد چون میدونم خوب از آب درنمیاد..... 



اولین جمعه تابستون
